خرید بک لینک
خدا بعضی ها را از چشمهایشان آفریده اول چشمهای مرا آفریده مثلا بعد زل زده توی مردمکهایم و با خودش گفته باید چیزی شبیه باران بیافرینم که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند! بعد برای چشمهایم صورتی کشیده دست پا قلب و گفته این آدم حتما باید زن باشد ابْر مونثی که یک عمر ببارد گاهی سر بر شانه ی کوهی و گاهی در عمق تنهایی…....

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:14

من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم؟؟؟ دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان و گر حزینم به جز آنچ تو خواهی من چه باشم؟؟؟ به جز آنچ نمایی من چه بینم؟؟؟ گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم به جز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم.......؟؟؟

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:14

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیدهای؟؟؟ وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیدهای؟؟؟ ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیدهای؟؟؟ بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیدهای؟؟؟ گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیدهای؟؟؟ من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیدهای.......؟؟؟

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 7:37

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 7:37

رفتی و گفتی که هجران بگذرد غم مخور دوران حرمان بگذرد «می روی و گریه می آید مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد» سینه ام شد شرحه شرحه از فراق شرح صدری ده غم آسان بگذرد می روی دامن کشان و می رود از تن رنجور من جان بگذرد چشمهایم پر یم و طوفانی است ناخدا صبری که طوفان بگذرد خاطراتم همسفر با خاطرت تا از این ذهن پریشان بگذرد سوی من باز آی و لختی رخ مپوش شاید این بغض از من این سان بگذرد

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 18:01

نصف تاریخ عاشقی آب است قصههای عمیق و پراحساس قصههایی پر از فداکاری قصههایی عجیب اما خاص: قصه ی آب چشمه زمزم زیر پاکوبههای اسماعیل قصه ی نیل و حضرت موسی قصه ی آن گذشتن حساس قصه ی حفظ حضرت یونس توی بطن نهنگ در دریا یا که نفرین نوح پیغمبر بر سر مردم نمکنشناس قصه ی ظهر روز عاشورا بستن آب روی وارث آن کربلا بود و یک حرم تشنه کربلا بود و حضرت عباس بین افسانههای آب و جنون قصه ی تازهای اضافه شده: قصه ی بیست و هفت سالهای از صد و هفتاد و پنج تا غواص.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

من بار سنگینم مرا بگذار و بگذر نیکم بدم اینم مرا بگذار و بگذر دانم ز مسکینان بتابی چهره از ناز انگار مسکینم مرا بگذار و بگذر بر مرگ خود سوزی عبث می گریی ای شمع منشین به بالینم مرا بگذار و بگذر دردم نمی داند کسی بگذار تا مرگ کوشد به تسکینم مرا بگذار و بگذر در دیده رویای عدم سنگین نشسته در خواب شیرینم مرا بگذار و بگذر آیینه ی دل تیره از زنگار غم هاست بیرنگ و رنگینم مرا بگذار و بگذر بگذار زنجیرم کند دژخیم ایام در خورد نفرینم مرا بگذار و بگذر بگذار تا کابوس ناکامی نبیند چشم جهان بینم مرا بگذار و بگذر بگذار تا در ماتم ویرانی خویش چون جغد بنشینم مرا بگذار و بگذر.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال از کدامین سو نگهدارم من این ویرانه را شمع گو در جان بگیر و سینه گو ز آتش بسوز شمع از آنها نیست کو رحمت کند پروانه را عمر بگذشت و حدیث درد ما آخر نشد شب به آخر شد کنون کوته کنیم افسانه را جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بیش ما به بویی مست و ساقی پر دهد پیمانه را آخر ای دل، وقتی اندر کوی ما کردی گذر؟ این چنین یکبارگی کردی فرامش خانه را حاجتم نبود که فرمایی به ترک ننگ و نام زانکه رسوایی نیاموزد کسی دیوانه را خسروست و سوز دل وز ذوق عالم بی خبر مرغ آتشخواره کی لذت شناسد دانه را.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگیست که جریان دارد زندگی درد قشنگیست به جز شب هایش! که بدون تو فقط خواب پریشان دارد یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟ کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد! شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر سر و سری ست که با موی پریشان دارد "من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم زندگی درد قشنگیست که جریان دارد........

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

عشق یک واژه نیست؛ یک معناستنردبانی به عالم بالاست مرگ با زندگی گره چون خورد عشق در عمق آینه پیداست هنر مردن است آیا عشقکه چنین جادُوانه و زیباست؟ مردن و باز زیستن در مرگ راستی را که حالتی والاست واژه ای مبهم است و بی معنی لیک تنها تجلی معناست ورطه ای جادوانه بهر سقوط که سقوطش عروج بر بالاست ساختن ایزدی ز همچو خودیجاودان کردن هوا و هباست عشق، آغاز می شود با تنبه کجا می رسد؟ خدا داناست... خود عبوری ست از در ممنوع آن دری که حضور در فرداست بی زمان است این جزیره ی عشقگرچه در عرصه ی زمان پیداست گل سرخی که صبح رستاخیز مایه مستی مشام خداست حسد و رشک آتش افروزش زندگی بخش آن تحمل هاست عادت و ابتذال دشمن اوست که رسیدن در آن، تباهی ماست عشق جان آفریدن است از تنگرچه پایان آن تنی تنهاست عطشی بهر نیم زاد نهان که رسیدن به او تمنّی ماست عشق گم کردن من و تو و اوستهرچه گم کرده ا ی همه آن جاست.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گفت آزادکوچ تا چند؟؟؟مگر می شود از خویش گریختبال، تنها غم ِ غربت به پرستوها دادآنکه مردم نشناسند تو را غربت نیستغربت آن است که یاران ببرندت از یادعاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهرنه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شادچشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ایاشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد کشید و سر زا رفت سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت در بین غزل نام تو را داد زدم داد آن گونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت با شانه شبی راهی زلفت شدم اما من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر سوزاندمش آن گونه که دودش به هوا رفت.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده بی اعتنا پاکت کنند از زندگی، مثل ِ خاکستر سردی که از سیگار افتاده بی تو دلم می افتد از من، باز می خشکد مثل کلاغی مرده که از سیم می افتد این روزها هر بار که یاد تو می افتم یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد می خواهی از من رو بگیری دورتر باشی مانند طفلی مرده میپیچم به آغوشات سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوشت بی تو تمام کوچه ها سرد است، تاریک است انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم چون ماهیان مرده ای در رود می پیچند تکرارها من را شبیه زخم می بندند سیگارها من را شبیه دود می پیچند بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست........ .......................................

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی